توی محله ما یک مردی وجود داشت که از لحاظ ذهنی کمتر از انسان های دیگه بود. هرچند که بنظر من عاقل تر از همه ما بود چون یاد گرفته بود همیشه شاد و مهربون باشه. این مرد که اسمش یاسر بود حسابی چاق بود و موهای سرش هم ریخته بود و چشم های ریز مشکی داشت.زمانی که ما داریم درباره ش حرف می زنیم دورانی هست که تازه حکومت پهلوی بجای قاجار به کشور اومد و اون زمان هنوز قانون به حدی نبود که داستان ما نتونه اتفاق بیفته. یاسر وقتی دنیا میاد پدرش با دیدن پسر معلولش اون و مادرش رو از خونه بیرون می ندازه.مادر یاسر و بچه ش به خونه پدربزرگشون میرن و بعد از مرگ پدربزرگ و مادر که تنها وارثشون یاسر بود خونه بزرگشون برای یاسر می مونه. اما این خونه دیگه به مخروبه می مونست. یاسر هر روز صبح بیرون میزد و تا شب دور میزد و می خوند:من اتوبوسممن مینی بوسمبکن یک بوسمغذا رو هم کنار نون وایی ها می نشست و نونوا از تیکه نون های افتاده روی زمین بهش می داد. شب هم به خونه ش برگشت. یک روز یاسر توی کوچه ها که می گذشت متوجه صدای گریه کودکی شد و زنی رو دید که کنار خیابون دراز کشیده و بچه ای بغلش. به سمتشون رفت و با همون لکنت گفت:_ خا... نم.. خا.. نم!اما زن جواب نداد پس یاسر کنارش نشست و تکونش داد. وقتی زن به طرفی افتاد فهمید که مرده. به بچه نگاه کرد. یک پسر ریز میزه و لاغر. پسر در اصل چهار سال داشت اما انقدر لاغر بود که دو ساله به چشم می اومد.انگار زن هرچی برای خوردن پیدا می کرد به بچه ش می داد و خودش سر همین مرد. یاسر بچه رو بغل کرد و تکون تکونی داد اما بچه گرسنه ش بود. یاسر بدو بدو دوید و به سر همون نون وایی رفت و به بچه اشاره کرد.نون وا اول جا خورد و بعد دلش سوخت و تیکه نونی کند و به یاسر داد. خواست از یاسر بپرسه بچه رو ا
برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 14:32
برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 14:32
برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 14:32